تبليغاتX
زو

زو

انگاری گم شده ام!

می گوید:"چیزی نمونده طاقت بیار"

می گویم:خسته ام... خسته...

می گوید:"می دونم٬اما باید ادامه بدی"

می گویم:اما چگونه؟راهی به من بیاموزید....

با انگشت سویی را نشان می دهد...

می روم....می روم و می روم.

کمی که دور می شوم صدایم می کند.

باز می گردم٬نگاهش می کنم:

سر انگشتش سوی دیگری را نشانه می رود.

کمی مکث می کنم....بی اختیار به آن سو می دوم.

می دوم.....می دوم و می دوم.

از نو می خواندم.چهره می تابانم.وا مانده ام از تقدیر...به راهم ادامه می دهم.

 چند گام آنسو تر ترس وجودم را فرا می گیرد.باز می گردم:

لبخند بر لب٬ سمتی را نشان می دهد.

می خندم و به آن سو می روم.

و این قصه تکرار می شود.خسته می شوم.بیشتر از پیش...نالان به او نگاه می کنم.

باز دستش را اهرم کالبدش می کند.سوی دیگری....

نگاهش می کنم...سرش را کج می کند و لبخند می زند...در دور ترین نقطه از اویم.به آسمان می نگرم.صاف و زلال است.زمین زیر پایم را می بینم.سخت و بی رحم چمبره میزند.آه که از کار خویش در عجبم....او را نگاه می کنم و...

و می  خندم...٬از عمق جان می خندم.

می دانم...می دانم و می داند.

به راه می افتیم و او شانه به شانه با من می آید....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 19:40  توسط عین خان  | 

برگشته ام ز دیار  و زیارت یار

بر دوش دو صد ژاله و ژنده و ژست و ژاژ و چمن و چاله و چاه و گون و پودی از نسیم٬

اندوهی از قدیم!

آری٬ به جان خرد و اصل ساحت دوست

عذرم بپذیر ساقی و خشمت فرو بدار...

 

بر گشتم!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 3:20  توسط عین خان  | 

 (1)

با نگاهم

سوی چشمانت فرو میریزم ای

زیبای بی وجدان آدمکش.

(فقط اگر عینک آفتابیت را برداری)

(2)

با نگاهت

تیر بر چشمان کم سویم زنی ای

زیبای بی وجدان آدمکش.

(فقط عینک آفتابی ات نمیگذارد)

(3)

تو نگاهم کردی و بعد از نگاه

روی چشمان سیاهت عینکی از غم زدی

ای

کور زیبای بی وجدان آدمکش.

(عینکت را بردار،آفتابی نیست).

 

از بزرگان: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود(ملا صدرا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 14:46  توسط عین خان  | 

دلم میخواهد این قطعه جایی در این سر سرا ثبت شود.به یاد سراینده ی توانایش.

معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

لواشک بین خود تقسیم می‌کردند

وان یکی در گوشه‌ای دیگر جوانان را ورق می‌زد

برای آنکه بی‌خود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان،

تساوی‌های جبری را نشان می‌داد

خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره‌گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می‌نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می‌شد

حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...

خسرو گلسرخی

از بزرگان: جهان برای آنان که می اندیشند کمدی است و برای آنان که احساس میکنند تراژدی.(هوراس والپول)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 1:17  توسط عین خان 

از کوچه ی خیال

این بوسه ی مهال

طناز و بد سگال

                         سلام میکند تو را.

 

با چشم آتشین

کم کم به بانگ دین

این لعل بی مثال

 چه رام میکند تو را

 

باشد برادرم

بوسه به دست باد.

بستان بی ستم

از کاخ بی زوال

با بوی آن غزال

 به کام میکند تو را.

 

کالیوه ام٬ مپرس

شرح شکایتم

چون شرم میکند

قاموس و قامتم.

گلبانگ یک نگاه

آتش به جان کشید.

چشم خمار دل

پیراهنم درید.

نم نم سرود و بوست

سوسو ی روی اوست

گم گشته ای دگر

از عشق بر حذز

خود خواه و بی خیال

                           تمام میکند تو را.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:52  توسط عین خان  | 

قصیده ی سیاه شب

(بی سبب)

 سکوت سایه ام را می دزدد

و نگاه کودکانه ی خاک

با من زمزمه می کند:

خورشید دلگیر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 14:26  توسط عین خان 

چه شب خاطره انگیزی است

حادثه ی حمام ذغال

رویش سیاه

                چون جانش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 14:21  توسط عین خان 

من یک ماهی هستم.و در یک آکواریوم شیشه ای ،هزاران فرسخ دورتر از دریا زندگی میکنم.اینجا توی آکواریوم به من میگن "گربه".چون که یک بار تو بچگیم از دست یه گربه هه در رفتم.البته اگر راستش رو بخواهید اونها اشتباه میکنند.چون من اصلن چنین چیزی یادم نمی آد.در حال حاضر هم اونقدر خپل و تنبل شدم که گربه که جای خود داره،از دست تنبل 3 انگشتی هم نمیتونم در برم. از این که مزاحم شما شدم معذرت میخواهم.باید به بزرگی خودتان مرا ببخشید.حقیقتش اینه که چند وقت پیش آریو پسر کوچیکه ی اصغر آقا صاحب آکواریوم(یعنی یه جورایی صاحب من)یه فیلم گذاشت  که توش چند تا ماهی از توی یک آکواریوم در میرفتند.من و بقیه ی بچه های آکواریوم دزدکی فیلم رو نگاه میکردیم.آخه اصغر آقا غدقن کرده ما از این فیلمها نگاه کنیم.از همون موقع زد به سرمون که یه جورایی از آکواریوم در بریم.چند متر اونور تر از آکواریوم یه ظرفشویی هست که راه آب کوچیکی داره.چند تا از بچه ها هم سعی کردن بپرن تو ظرفشویی و در برن.ولی هیچ کدوم موفق نشدند.یکیشون افتاد کنار آکواریوم و انقدر بالا پایین کرد تا مرد.بعد از اونم یکی دیگه مون پرید بیرون و افتاد یه گوشه ای که اونم آریا پسر بزرگه ی اصغر آقا دید و گرفتش و انداختش توی یه تنگ کوچولو که دیگه فکر فرار کردن به سرش نزنه.

حالا ما هممون از این که توی راه آب نیافتیم،میترسیم.به خاطر همین تصمیم گرفتیم یک نامه بنویسم و پرتش کنیم سمت راه آب تا شاید بیافته توش و اگه افتاد توش شاید از اونجا راهی به دریا باشه و اگه از اونجا راهی به دریا بود شاید یکی تو دریا این نامه رو پیدا کنه و اگه یکی نامه رو پیدا کرد  شاید بیاد و ما رو از اینجا نجات بده.ما تو خونه ی اصغر آقا اسیریم.

امضا:"گربه"

یک ماهی تنها

***

چند ماه بعد اصغر آقا که همینجوری اتفاقی داشت کنار ساحل قدم میزد،چشمش افتاد به یک بطری در بسته که همینجوری یه گوشه ای افتاده بود. .بطری رو برداشت و نامه ی توش رو خوند:من یک ماهی هستم...

اصغر آقا همون روز جای همه ی ماهی ها رو عوض کرد.

 

نخست:تغییر  چارچوب نوشته در قسمتهایی از متن عمدی است.(برای سخت گیرها!)

سپس:همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:45  توسط عین خان 

ساعت:10 (یه خورده کمتر):

اینجا یک ایستگاه مانده به میدان "واو" است.سوار اتوبوسهای خیلی تندرو میشوم.به محض ورودم یکی از دوستان محترم تیم ملی اسکیت را می بینم که به استقبالم می آید.با من دست نمی دهد.می دانم؛حتمن سرما خورده است.ولی به شیوه ی هم تیمی هایش پایش را روی کفش مشکی ام فشار میدهد.چقدر مرا دوست داشت:آآآآخ!

ساعت:10( نَه یه خورده بیشتر نَه یه خورده کمتر.)

جسم نوک تیزی وارد فضای بین دو دنده ی سوم و چهارمم می شود.چانه ی راستم به یک باره به سمت چپ میچرخد و زبانم انگار که مگس دیده باشد بیرون می پرد .یکی از بازیکنان ارزشمند  تیم ملی راگبی با سر وارد حفره ی شکمم شده است(نمی دانم اصلن چنین تیمی وجود خارجی دارد یا نه.اما باور بفرمایید همین چند لحظه پیش با کاپیتانشان دیدار کردم.عجیب بود!به جای این که خودش را بگیرد ،مدام عذر خواهی میکرد.).آها... راستی: آآآخ.

راننده داد می زند:"واو...جا نمووونی"

ساعت 10(فقط یه خورده بیشتر)

کم کم مطمئن میشوم که  مقصد نهایی اتوبوس جایی حوالی کمپ تیم های ملی است.اگر اشتباه نکنم آن آقایی که مدام با بینی اش ور می رود،عضو تیم ملی شناست.یحتمل تمرین نفس کیری میکند.البته نمیدانم چرا بعد از هر بار تمرین دستش را به میله ی اتوبوس میکشد.آن طرف میله ها(ی اتوبوس) هم دختر خانم محترمی هست که عضو تیم ملی تیر انداری با کمان است.چون هر چند دقیقه یکی از چشمهایش را برای لحظه ای می بندد.تازه یک بارهم آنقدر حس گرفت که نوک زبانش را بیرون آورد.اوه اوه..به ایستگاه نزدیک میشویم:تا نرسیده ایم:آخخخخ!

"نون....جا نمونی"

ساعت 10(بیشتر)

کمی آن طرف تر از ایستگاه نون در فکر فرو رفته ام که همشهری گرانقدری آرام به شانه ام می زند و می گوید: ببخشید آقا ساعت چنده؟ میگویم :ساعت" 10 فلان قدر بیشتر" است.پوز خندی میزند،ابرویی بالا می اندازد و در حالی که ساعتش را نشانم میدهد می گوید:"دیدی اشتباه کردی،ساعت 10 بود؛ با رادیو تنظیم کردم."

فقط:آخ

راننده هم چیزی نمیگوید.

ساعت 10(اونقدر بیشتر که فکر کنم 11 شده)

از اتوبوس پیاده میشوم.نفس راحتی میکشم و خوشحال از این که همه چیز آرام است میخواهم راه بیافتم که اتومبیلی به سمتم می آید.خدایا تیم ملی رانندگی نداشتیم ها!

به فاصله ی یک  پیکومتر از کنارم میگذرد.در حالی که دندانهایم یه هم میخورند نگاهش میکنم.راننده دستش را به نشانه ی عذر خواهی(!) بیرون می آورد.آخی..طفلکی ...دستش فقط انگشت وسطی را دارد!

من هم یه نشانه ی دمت گرم هر دو دستم را بالا می برم.البته  برای آن که غصه نخورد 4 انگشت دیگرم را پنهان میکنم.

 

*عنوان، نام مجموعه شعری از احمد رضا احمدی است.

**امیدوار بودم  احمد رضا احمدی عزیز نام کتابش را "خسته شدم دیگه" میگذاشت.یا  مثلن:"به تو چه که ساعت چنده؟" یا "اوهوی یارو!چطه؟" و یا "سوسن خانم حیا کن" .و یا دست کم میگذاشت :"آخ."

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 11:5  توسط عین خان  | 

3.8.سه ممیز هشت دهم،سه کیلو و هشتصد گرم.این وزن من در هنگام تولد است.به اندازه ی یک کیسه ی سیاه پر از پرتقال یا سیب یا هلو یا شاید گندم؛همان که می گویند مادرمان خورد و از بهشت تلپی افتاد اینجا که هستیم.سه کیلو و هشتصد گرم،این وزنی است که با آن پا به دنیا گذاشته ام،فکر میکنید چه چیز هایی در دنیا سه کیلو و هشتصد  گرم وزن دارند؟ شاید سر بزرگ کنونی من، شاید سر یزرگ کنونی شما ،شاید سر بزرگ کنونی بسیاری از مردم جهان، شاید سر تا پای کودکی که امروز به دنیا آمده است .شاید دست های من شاید بخشی از پاهای من، شاید... .اصلن چند بخش سه کیلو و هشتصد گرمی میتوانیداز بدنتان جدا کنید؟10 تا؟20 تا؟30 تا؟آری سه کیلو و هشتصد گرم...امروز من و شما چند برابر شده ایم؟

گاهی به این فکر میکنم  که این دستها و پاها از کجا آمده اند؟هر چه سعی می کنم نمی توانم به یاد بیاورم نخستین بار چه زمانی به وجود بسته های متعدد 3.8  کیلویی در بدنم پی برده ام.اما دست کم امروز معیاری برای چند برابر شدنم وجود دارد.مقیاسی که نامش کیلو گرم است.روی ترازویی می ایستم و می گویم من n  کیلوگرم شده ام.و این مرا به صورت کمی می سنجد.اما برای سایر داده های وجودی من هم معیاری هست؟ روزی که به دنیا آمدم  راه نمی رفتم ،بر خوردن و آشامیدن و دفع مختار نبودم ،سخن نمی گفتم،توانایی خواندن و نوشتن نداشتم،تا مدتها از قوه ی تخیل و تعقل بر خوردار نبودم،خوبی و بدی و بسیاری  از امور دیگر را نمی فهمیدم و...

اندیشه ام در هنگام تولد چند کیلو بوده است؟!

بگذارید برای مثال پایه ای برای نیروی اندیشه در نظر بگیریم.یک مقیاس یا مبنا یا چیزی شبیه آن.نامش را« مقیاس عین» میگذاریم و میزان آن را در هنگام تولد من 3.8 در نظر میگیریم.به عبارتی من در هنگام تولد 3.8 کیلوگرم و 3.8 عین بوده ام.حال باید دید من چند برابر شده ام. متا سفانه در حال حاضر نمیتوانم روی ترازوی عین بایستم و به شما بگویم اندیشه ام در مقیاس عین  دقیقن چند برابر شده است.البته فقط به یک دلیل ساده؛چون هنوز آن را نساخته ام! ولی دست کم میدانم که در هنگام تولدم 3.8 عین بوده ام.و با تخمینی که به حساب خودم بسیار نزدیک به واقعیت است می گویم در حال حاضر من 38 میلیون عین هستم....! کسی اعتراضی دارد؟!

حال شاید بپرسید اندیشه در مقیاس عین حد آخری هم دارد؟پاسخ شما مثبت است:38 میلیون! این ادعایی است که من می کنم و به آن اعتقاد دارم.شاید شخص دیگری ادعا کند که در  این مقیاس 38.1 میلیون عین، اندیشه دارد.باید به او بگویم که شکر زیادی خورده است.چون مقیاس عین را من تعریف کرده ام و این منم که ابتدا و انتهایش را مشخص می کنم!به همین سادگی....

دیدگاه مشابه را می توان به بسیاری از مفاهیم انتزاعی بسط داده،خود را در قله دانست و دیگران را در دامنه فرض کرد.با چنین منطقی ناگزیر یک نتیجه گیری ساده به ذهن میرسد؛تعریف معیار برای چنین مفاهیمی امکان پذیر نیست.این سطحی ترین راه پاسخ گویی به این سوال بزرگ ما انسانهاست:چه کسی برتر است؟

حقیقت این است که ما به ابزاری به نام منطق مجهزیم.ابزاری که همانند هر موجودیت انسانی دیگری گاهی خطا میکند.کُمیتش می لنگد،از حق عدول میکند و یا به بیراهه کشیده می شود.گر چه در عمل رسیدن به یک معیار واحد برای مفاهیمی چون نیکی،بدی،برتری،زیبایی،اخلاق و بسیاری از این دست،نا ممکن می نماید،با این وجود می توان با رجوع به حقایق از ترازویی به نام منطق بهره گرفت و با وزنه ای به نام انصاف به جهان نگریست. انصاف ...زاده ای که دنیای امروز سخت به آن محتاج است.

***

حالا که خوب فکر میکنم ،می بینم  که "مقیاس عین" کاربردش را از دست داده است ،کهنه شده است و دیگر خریداری ندارد.عده ی زیادی را می شناسم که در اندیشه از من برترند.کاش دست کم همان 3.8  عین را حفظ کرده باشم...

نخست:سال نوی خورشیدی و آغاز بهار را پیشاپیش شادباش میگویم.کاش دیگر افسوس ای کاشها را نخوریم

سپس:مدتی است می خواهم برای مطالبم تصویر بگذارم  اما متاسفانه نمیشود که نمیشود.چه کنم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 21:46  توسط عین خان  |