می گوید:"چیزی نمونده طاقت بیار"
می گویم:خسته ام... خسته...
می گوید:"می دونم٬اما باید ادامه بدی"
می گویم:اما چگونه؟راهی به من بیاموزید....
با انگشت سویی را نشان می دهد...
می روم....می روم و می روم.
کمی که دور می شوم صدایم می کند.
باز می گردم٬نگاهش می کنم:
سر انگشتش سوی دیگری را نشانه می رود.
کمی مکث می کنم....بی اختیار به آن سو می دوم.
می دوم.....می دوم و می دوم.
از نو می خواندم.چهره می تابانم.وا مانده ام از تقدیر...به راهم ادامه می دهم.
چند گام آنسو تر ترس وجودم را فرا می گیرد.باز می گردم:
لبخند بر لب٬ سمتی را نشان می دهد.
می خندم و به آن سو می روم.
و این قصه تکرار می شود.خسته می شوم.بیشتر از پیش...نالان به او نگاه می کنم.
باز دستش را اهرم کالبدش می کند.سوی دیگری....
نگاهش می کنم...سرش را کج می کند و لبخند می زند...در دور ترین نقطه از اویم.به آسمان می نگرم.صاف و زلال است.زمین زیر پایم را می بینم.سخت و بی رحم چمبره میزند.آه که از کار خویش در عجبم....او را نگاه می کنم و...
و می خندم...٬از عمق جان می خندم.
می دانم...می دانم و می داند.
به راه می افتیم و او شانه به شانه با من می آید....
